شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي

153

نفثة المصدور ( فارسى )

إيشان را ببعضى از قلاع حصينه فرستد نبود ، بضرورت همه را بتبريز گذاشت ، و چنان فرض كرد كه آن روز آخر اوست با آن جماعت ، و ديگر همديگر را نخواهند ديدن . شرف الملك را هم بر سر اين جماعت بتبريز گذاشت ، و خود با جمعى از خواصّ بجدّ تمام متوجّه موغان شد تا لشكر متفرّق و سپاه پراگنده را جمع كند . و در آن روز از ابناء جنس من غير از من كسى را استصحاب نكرد ، و مجير الدّين يعقوب ، پسر ملك عادل در آن راه ملازم او بود . سخنى كه داشت با وى مىگفت ، و بحضور مذكور متسلّى مىشد . و من مىديدم كه هروقت كه مجير الدّين غيبت مىكرد قطرات عبرات بر چهره مىباريد ، و از زوال ملك و حصول هلك مىترسيد ، و از مفارقت اهل و اعزّه و اصحاب و قطع طمع از اجتماع و اياب مىزاريد . چون بديه ارمنيان رسيد نزول كرد ، و عليق بر سر اسپان بستند ، مرا پيش خود خواند ، و نامه‌اى كه از كوتوال قلعهء يلك از حدود زنگان رسيده بود به من داد ، در آنجا ياد كرده كه : لشكر تاتار كه ميان ابهر و زنجان با توغو پهلوان مصادم شده بودند ، و اين وقت بمرج زنجان اقامت كرده‌اند ، من فرستادم و شمردم ، هفتصد سوار بوده‌اند . از اين خبر شاد شد و گفت : معلوم مىشود كه آن طايفه را بزنگان نفرستاده‌اند إلّا جهت آنكه آن را ملك كنند و مقيم گردند . در همانجا گفتم : شايد كه ايشان يزك لشكر تاتار بوده باشند ، و معظم لشكر درپى ايشان باشد . گفت : نى ، مستبعد است ، بل كه اگر تاتار بما يزك فرستد كم از هفت هزار نباشد . و در اين وقت از استيلاى ضجر نمىخواست كه با وى بجدّ گيرند بل هرچه سبب تخفيف همّ بودى آن نوع قبول مىكرد . بعد از ان بجانب موغان كوچ كرد ، و چون آنجا رسيد لشكرها را پراگنده يافت ، بعضى آنجا مقيم شده بودند ، و بعضى بشروان گذشته ، و بعضى تا